تبليغاتX
طناز وبلاگ نویس 11 ساله
یادداشتهای یک کودک 11 ساله

سلام ببخشید دیر امدم دلم برایتان تنگ شده بودخب اولین قسمت مدرسه ی ما گروه بندی در قسمت دعوا استنصف گروه مال من و دیگر گروه مال طرف مقابلم اما بچه ها هیچ وقت سر قولشان نمی مانند یا  با منن یا با طرف مقابلم و وقتی به نفع شان هست با من باشن با من هستن ولی اگه بفهمن بهتر با دیگری باشند با طرف مقابلم و اصلا اگر به نفع اشان نباشد با هیچ کدام خوب راستی مرگ وبلاگ نویس ۱۰ ساله را به خانوادهی گرامی این پسر تسلیت می گویم. 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 22:33  توسط طناز  | 

زشت زشته که من دیر اپ کنم ببخشید خوبید خوشید در سلامتی کامل به سر می برید هوخب عید غدیر مبارک من سید هستم و باید عیدی بدم اما چطوری به شما ها بدم پس بی خیال عیدی می شویمخب تبریک بگین که ۱۹ دی تولدم هست و در مدرسه جشن می گیرم و بعدش با مامان و بابام میریم قلعه ی سحرامیز اول قرار بود به سرزمین عجایب بریم و دیدیم که یک جای تازه بهتر است جای ۶۰ باری است و البته مامانم هم کیف مدرسه برایم خریده که داستانش طولانی است خب شب بخیر بای بای نطر شب خریداریم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 2:43  توسط طناز  | 

سلام خوبی اه داد نزن پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ترسیدی هه هه کلی خبر اولیش لین است که دایی جان را از دبی خیرمقدم به شما و همسر گرامی و کوچولوی من حالا اسمش بعدا خوب یک داد محکم بدهکارم ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااببخشید گوشتون کنده شد شرمنده خدارا شکر بچه سالم و از همه مهم تر دختره هورا سیسمونیم گرفتن بقدری زیباشکم زن دایی بزرگ شده انقدر ویار دارهدایی جان ممنون که دست از سر مامانم برداشتیوگرنه حالا بماند دیگه چطورین اه اه دیرم شد بای بای نظر خریداریمراساتی اسم بچه را نگفتم نرا یا تیارا قشنگه بای بای

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:37  توسط طناز  | 

می شه دل که به این بست که همیشه اون و داری واقعا دل ببندیم خوبین کلی خبر خبر های داغ روز کلاغ پر رفتم می دانید ۲۶۹ میلیون فروش داشته توفیق اجباری هم رفتم نگو چه بازی داره اقای رضا عطاران اونم ۱۱۸ میلیون فروش داشته!رفیق بد هم بانمک که نمی دانم چه قدر فروش داشته بی خیالامروز می رم اسکیت اخه من عاشق اسکیتیمراستی سيمز  بازي باحاليه ازش   خوشم مي يادنه الان زنگ زدیم باشگاه هم تعطیلم  ای خدا الان گریه ام می گیره بای بای نطر فراموش نشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:56  توسط طناز  | 

غروب پاییزه دلم غم انگیزه پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ هه هه هه ترسیدین ببخشیدعذر می خوام کلید دفترچه خاطرات عزیزم گم شده ای ملیکا مگه دستم بهت نرسه دادم ببره یادگاری بنویسه ها گمش کرده اخ بیام مدرسه من می دانم  تودیگه بازی تو مدرسه ی ما تعطیل شده حتی زو اخ ای خدا دلم می خواستا همان جا اعترض می کردمراستی روی نوشته های قبلی اگه نگاه کنی یک نفر به اسم پگاه برایم نظر گذاشته همکلاسی است وای تو مدرسه از دستش دیوانه می شم انقدر می خندهنه اون هانیه است ولش کن بای باینظر نظر نظرررررررررررررررررر

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 21:2  توسط طناز  | 

لالالالالالالالالالالااه شمایین دلم تنگه برای وبلاگم به قول مامانم که می گه چقدر هم که سرنمی زنی به وبت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!امروز مبصر بودم یعنی تا یکماه مبصرم همشم اعتراض می کنن اه نشد که ماهم قهر کردیم تا بیایند منت کشیدکترم رفتیم هیچی نبود وای زنداییم ۳ ماهه و نیمه شده انقدر دستگاه ها پیشرفته شده که بچه را قشنگ نشون می ده داییم از طریق ایمیل برام فرستاد بچه بکسور انقدر به زن دایی بدبختم لگت می زنهراستی امتحان ماهانه هم که نگو بیست تو ورقه ریخته بودبای بای نظر فراموش نشه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 13:13  توسط طناز  | 

هو هو ترسیدی روح نیستم می دانی دلم برای اینترنت تنگ می شه چشم ماهم مشکل داره یک چیزی می بینه فردا می رم دکتر برام دعا کنین چیزی اش نباشهدایی نیما تو که رو وبلاگم می ایی بابا یکی نیست به این داییمون به بابا مادربزرگ بچه را بذار بیاد  مامانی بیا داره گریه ام می گیره خداحافظدعا فراموش نشه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 18:21  توسط طناز  | 

پخخخخخخخخ ترسیدی هه ههخوبی ای خدا چرا باید امتحان بدم اونم هرروز من این روزا تست و مست و امتحان هستم هرکس سایتی را که سوالات امتحانی در ان هست را می دونه بگه فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 18:6  توسط طناز  | 

سلام حالتان چطوره دلم تنگ شده بودوای از ازمون تیز هوشان ادم خسته می شه از صبح تا شب فقط درس یا انشا یا..........................ادم اعصابش خورد میشه نقطه چین را گرفتم چقدر باحاله مخصوصا اقای سیامک انصاری راستی چند روز است مشغول تست ورزشم می خوان ببرنم مسابقه دستم بشکنه که ثبت نام کردم از نفس افتادم هی تست می گیرن ای بابا ادم اعصابش خورد میشهوای یک دوستی دارم فقط می خنده تا می گی فه روی زمین می افته وای نمایشنامه دارم می سازم همیشه اول بودم و همیشه نمایش هایم خوب و خنده دار بودهاما امروز رفتیم دفتر چون معلم نقاشی به من گفته بی شخصیت بگذریم ما که بی شخصیت نیستیمولی حق نداره خب خداحافظنظر فراموش نشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 14:3  توسط طناز  | 

سلام انقدر ناراحتم مادربزرگم داره می ره پیش داییم که دبی است من انقدر گریه کردماما همه می گن زود بر می گرده اما می دانم یکماه می ماند خوب دیگر قسمت شاید اینه دیگه اینجوری وای فردا می ره امشب هم که کلی مهمون داریم از خداحافظی متنفرم خب بای بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 17:36  توسط طناز  |